دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد...


دو چشم زنده که از توده های خاکستر
بسوی زندگی ام منفجر شده ست از عمق
تمام زندگی ام را،
پناهگاه شده ست
به ریشه های تنم من رجوع خواهم کرد
رجوع خواهم کرد
به مادر تن خود،
به ریشه های کهنسال مهربانی خود
به سرزمین سپیدارهای عاطفه ها
به رد پای شقایق درون پاهایم
به آسمانی از کهکشان مینایی
که مشرف است به مهتاب روحانی
رجوع خواهم کرد
رجوع خواهم کرد
به قلب آتش و شعله، به آفتاب تمام
به سوختن
- نه ایستادن و در حاشیه
میان سایه لمیدن -
به قلب جبهه، به میدان، به نیزه و شمشیر
به قلب شعله و آتش رجوع خواهم کرد
- نه ایستادن و در حاشیه
میان سایه لمیدن -
تنور داغ عمیقی که روح من باشد
دهان خویش گشاده ست در برابر من
رجوع خواهم کرد
به سنگ های تنور
به آفتاب که از عمق می کند دعوت
به آسمان که از آن باژگونه می بارد
ستاره هایی از اخگران توفانی
به عمق خویش، در آن آفتاب تنهایی
رجوع خواهم کرد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد


                                                              (( رضا براهنی ))




بغض کوچه



کوچه بد نیست تاریک باشد
تا نباشد کوچه بی معنیست
درد بد نیست  بی درد باشد
تانباشد درد بی معنیست

کوچه از ازل نبود بیابان بود کوه بود دشت بود  شاید  عصر یخبندان بود
حال کوچه اینست  سرد  و بی روح در میانش جوی خون  جوی نامردی

درد از ازل بود تا ابد هست  تا هستی هست ، درد هست
حال پادزهر درد اینست بیدردی  بی مرگی 

                                راستی کوچه و درد
                             درمیان دارند رازها با هم
درد در خفا از کوچه ای  با شرم میرفت آهسته
ناگهان  دستان نامردی گلوی درد  را بفشرد 
دستها ی درد لرزید  زندگی خشکید بر دستان آن نامرد
انکه میدانست رازها دارند درد و آن کوچه
کوچه را بغضی سترگ  از  پا به سر بگرفت
درد  رفت و بی درد شد کوچه...

                                     آه ماند و افسوس یک  کوچه...


                                                                                        (( تنهای دیوانه ))






گلنار...



حاج قربان علی سلام علیک

پسر جان علی سلام علیک

 

نام بنده غلام می باشد

خدمتم هم تمام می باشد

 

رشته ام هست کارگردانی

ولی از منظر مسلمانی

 

چند سالی است در بلاد فرنگ

طی یک ارتباط تنگاتنگ

 

با اجانب شبانه محشورم

چه کنم از بلاد خود دورم

 

دشمنم با سکانس های لجن

مرگ بر سینمای مستهجن

 

راستی از دهاتمان چه خبر

از رفیقان لاتمان چه خبر

 

گاوها و خرانتان خوبند؟

همسر و دخترانتان خوبند

 

چه خبر از نگار من گلنار

لعبتی زیر چادر گلدار

 

یاد  آن چشم های نیلی او

طعم لب های زنجفیلی او….

 

اخوی ها چطور می باشند

باز هم تخم کینه می پاشند؟

 

عمه ها خاله ها همه خوبند

گاو و گوساله ها همه خوبند

 

راستی حال درد سر دارید

از سیاست شما خبر دارید ؟

 

از شب و شعر و شاعری چه خبر؟

راستی از جزایری چه خبر؟

 

نان سر سفره ها فرستادند

راستی پول نفت را دادند؟

 

کسی آنجا نیوز می خواند

افتخاری هنوز می خواند ؟

 

خادم این بار کشتی اش رابرد

حسنی کوله پشتی اش را برد ؟

 

رفته آیا به سمت بهبودی

حرکات سهیل محمودی    !

 

درج این نکته هست قابل ذکر

نیستم بنده هیچ روشنفکر

 

گرچه من چارقل نمی خوانم

شاملو هم به کل نمی خوانم

 

شعراهل قبور هم ایضا

بوف بینا و کور هم ایضا

 

من مجلات زرد می خوانم

من سگ ول نگرد می خوانم

 

کار کی با براهنی داریم

ما که نسرین ثا منی داریم

 

خاتمی ماتمی مرا سننه

یا کیارستمی مرا سننه

 

گاه و بیگاه سینما بد نیست

اندکی حاتمی کیا بد نیست

 

سینمای یه قل دو قل خوب است

ایرج قادری به کل خوب است

 

رشته ی من زبیخ و بن الکی است

عشق من سینمای ده نمکی است

 

جان من حرف مفت را ول کن

فکرما باش و فکراین دل کن

 

چه قدر صاف و ساده اید هنوز

شوهرش که نداده اید هنوز

 

پس پریشب باهاش چت کردم

جان قربان علی غلط کردم

 

به خدا وب نداشتیم اصلا

عربی می نگاشتیم اصلا

 

انت فی قلبی ایها الگلنار

فقنا ربنا عذاب النار

 

حبک فی عروق در جریان

همه حتی الورید و الشریان

 

انت فی چادری شبیه هلن

فتشابه به صوفیای لورن

 

عشق ما هست سمعی و بصری

به خدا عین حوزه ی هنری

 

من هم اینجا به کار مشغولم

در پی جمع کردن پولم

 

رانت خواری نمی کنم اصلا

خرده کاری نمی کنم اصلا

 

گرچه این سرزمین پراز کفر است

به خدا آک مانده ام در بست

 

یادتان هست در شلوغی ها

با زنان دست داد آن آقا ؟

 

همه جا داشت بل بشو می شد

مملکت داشت زیر و رو می شد

 

گرچه این زن عزیز شد دستش

ولی آن مرد جیز شد دستش

 

نامه اینجا به بعد شطرنجی است

به گمانم که قا فیه گنجی است …!


بگذریم از دهات می گفتیم

از خر مش برات می گفتیم

 
راستی جان علی خرش زایید

کل حسن زن برادرش زایید؟

 

چه خبر از صفای گندمزار

نه ولش کن دوباره از گلنار

 

بنویسیم و حال و حول کنیم

وقت آن است ما قبول کنیم

 

مملکت زوج خوب می خواهد

زن و مردی بکوب می خواهد

 

دست در دست هم نهند زیاد

میهن خویش را کنند آباد

 

هی به همدیگر اعتماد کنند

جمعیت را فقط زیاد کنند

 

بعد هم با جناب عزراییل

بشتابند سوی اسراییل

 

همه در دست شاخ افریقا

یورش آرند سمت امریکا

 

هرکجا که صلاح می دانند

میخ اسلام را بکوبانند

 

غرض از این بیاض طولانی

دو کلام است و نیک می دانی

 

مادرم می رسد به خدمتتان

هم سلامی و هم زیارتتان

 

گفته ام حلقه ای بیارد او

سنگ بر بافه ای گذارد او

 

تا غلام از فرنگ برگردد

مهر گلنار بیشتر گردد

 

چند خطی برای من کافی است

حاج قربان زیاده عرضی نیست ….

 *

   اول نامه ام به نام خدا

هست قربان علی غلام خدا

 

جانم اینجا که نامش ایران است

کارگردان شدن که آسان است

 

ای جوان جعلق بیعار

رفته ای در دیار استکبار؟

 

با توام ای جوان دختر باز

پسر صادق سماور ساز

 

ازهمان ابتدا شناختمت

تو بگو از کجا شناختمت

 

نامه ات چون نداشت بسم الله

گفتم این هست کافری گمراه

 

تو اگر شاملو نمی خوانی

اسم اورا چطور می دانی

 

اسم اورا نبر که کافربود

تو گمان می کنی که شاعر بود

 

گرکه مهمان به خانه ارد او

دشنه در دیس می گذارد او

 

جان من میهمان حبیب خداست

تازه او اسم خانمش آیداست

 

توی ایران ادیب خیلی هست

مثلا مهدی سهیلی  هست

 

آن همه شعرهای با مفهوم

نوربارد به قبر آن مرحوم

 

تو درآن سوی تنبلی کردی

انقلابات مخملی کردی

 

با توام ای جوان مسئله دار

دست از روستای ما بردار

 

درس پر زرق و برق می خوانی

رفته ای غرب و شرق می خوانی

 

تربیت رفته پاک از یادت

حاجی ام هست جد و ابادت

 

من همان مشتی ام و می باشم

من به زخمت نمک نمی پاشم

 

حیف گلنار من که با توی خر

بشود در فرنگ هم بستر

 

رفته ای توی " روم" نصف شبی

تازه بلغور می کنی عربی

 

من از این روستا اگر برهم

عربی هم به تو نشان بدهم

 

می فرستم تو را به رسم ادب

هدیه ی کوچکی مناسب شب

 

می گذارم به جعبه ای گلدار

چند صابون خوشگل گلنار

 

هیچ جایت نمی زند شوره

هست این هدیه چند منظوره

 

راستی دختر چو دسته گلم

تر گل و ورگل و تپل مپلم

 

فکر یک اب و نان بهتر کرد

رفت از این روستا و شوهر کرد !



 

مرده شور

اون روزی رو یادم میاد که من بوی گند میدادم

روی تخت مرده شور خونه منو ماساژم میدادن

نمیدونستم چی شده دنیام دیگه تموم شده

نمیتونم جم بخورم عمرم دیگه تموم شده

فرقی نداره واسشون مردن و زنده بودنم

هی میزنن تو سرشون که بگن عاشق منن

اما دیگه راحت شدم از هرچه درد رد شدم

از اونایی که الکی میگفتن دوست داریم رها شدم

اینجا پر از صداقت زندگی خیلی راحته

هیچکی نمیتونه بگه که عاشقی یه عادته

 





ته باغ له له



ووی سیده بیدم سر کوچه، جلو هیئت امام حسین که فاطه لو اومد و رد شد. خود همو چشا سیایش، خود همو مودا بلندش. همطو آب دهنم خشکید، دلم رمبید. پسر چووش ماشالله اوور کوچه ووی سیده بید، دهنش اومد و گفت: مل حریره! عروس ننه م می شی؟ دخترو نگایش نکرد و تندی رفت. غیظم گرفت. رفتم جلویش، گفتم: اوی خلوشو! گا خوردی ور دختر مردم فاش دادی. گفت: فاش ندادم، اگر هم دادم دلم خواسته. گفتم: دلت خواسته؟ گفت: ها، دلم خواسته. گفتم: مگر از خودت خوار مادر نداری؟ غیظش گرفت. گفت: ور خوار مادر من حرف می زنی؟ گفتم: خودت ور دخترو مردم می گی هچی نیسته؟
همطو از جاش جکید، با مشت گذوشت ور شاکولم، شاکولم گزگز کرد. منم با لقد گذوشتم ور چارشاخش. قاره کشید و کفتاش باد کرد. گفتمش ور دخترو مردم فاش می دی؟ یه لقدی هم گذوشتم ور شقزش. افتید ور زمین. گفت: یا امام حسین، یا صاب الزمان! گفتم: امام حسین بزنه ور کمرت. یه دفعه برادرش در خونه شونه واکرد و جکید بیرون. از او خلوشا ته باغ له له یه، اشش ترسیدم. بدو فرار کردم. دنبال سرم گذوشت. مث سگی می دوید. تا سر کوچه صنعتی که دویدم خسته شد و ووی سید. فاش داد ور مادرم. اگر ووی سیده بیدم کتکم زده بود. دیدم که نمی آیه آسته آسته رفتم. فاطه لو هنو در خونه شون نرسیده بود. سر لوله فشاری ووی سیدم، تلمبه زدم. آب اومد، مودام با آب خیس کردم و تندی پشت سر فاطه لو رفتم. بشش رسیدم. دکمه بالا پیرهنم وا کردم. هشکی تو کوچه نبود. فاطه لو پیچید تو کوچه صنعتی، ور مغازه مسگرو. منم پیچیدم. ووی سید و نگایم کرد. گفت: ور خاطر چی دنبال سر من می آیی؟ گفتم: هچی. گفت: همطو دنبال سر من می آیی اووخ هچی؟ گفتم: پسر چاووش ماشالله فاشت داد، منم زدمش. گفت: او غلط کرد، تو مم غلط کردی. گفتم: اوی فاطه لو، هر کی فاشت داد بگو خودم می زنمش. گفت: مگر من خوار تویم؟ خودم پنش تا برادر دارم بششون بگم سر پسر چاووش ماشالله یه می برن. تو مم دنبال من بلی به برادرم می گم. هچی نگفتم. اومدم خونه. فرداش پسر چاووش ماشالله با برادراش رختن سرم، ای قد زدن که یه هفته خونه خوابیدم. فاطه لو مم یه ماه بعدش شد زن یدالله پاسبان.

                                                                             



                                                  اینم یه قصه کوتاه کرمونی...

خوابی که دیشب دیدم...



 

من همان خاکم که هستم...یک روز که باشم مست لایعـــــقل ترد و سست...خوب باش اصلآ بمن
چه...بابا دلت خوشه...کارت ســـوخت دیگه چیه...کجا میدن...شنیدم کیلویی میدن...راستی علم
بهتره یا ثروت...ای خاطره ات پونس...شده تیکه تیکه شم از شما یکی میــــمیره...دریای خزر گردم
خواهی تو اگر جونم...تورو خدا کارت سوختاتونو پرس نکنین...عجب قالی هارو مفـــت فروختم سر
سراه دلبرون...سینوزیتها چرا همیـشه مشکی هستند...زلف بر باد نده میرنجم...ادرس بانک سپه
چی بود...بازم برق رفت...بازم فدراسیون فوتبال به دایـــی بدهکاره...میدونی فاصله خریت با حریت
فقط يــــــــــــــــــــــــــــــــه نقطه هسته کاکو...راستی یکی از این تیشرتهای حشمت الله مهاجرانی
رو از میدون تجریش برام میخری...لباس تابستونیــــــام همشون سوراخ سوراخ شدن...خواهی بیا
ببخشا خواهی برو جفا کن...هارد
۳۲۰ کجا میدن ۶۰۰۰۰ تومان...بازم یه ساندویچ مغــــز فرار کرد...
ترکه منــــه خراب شبگرد مبتلا کن...تاریخچه شیمی در کدام قوطی عطاری پیدا میشود...تیر چراغ
برق که داشت میخورد به ماشین یهو خودشو از خواب بیدار کرد...ببین دیازپام
۱۰خورانده اند خلـق
را...راستی فیلم ریقــــــوی بزرگ رو دیدی...ببین شهید شد برادرت...ببین جهان چگونه کرده است
راست...تو چرا اینقدر پیری...انگاه که کشتی نوح برخشکی نشست تودر بین موجودات خارج شده
از کشتی نبودی...اراذل برید خونه هاتون...خرمشهـــر را خدا ازاد کرد...چرا مالیات نمیدی هاااااان...
قیصـــــر کجایی که دااااشتو کشتن...وارن بیتی در نقش ریچارد نیکسون...سرم درد گرفت...یکی از
سوالاتی که خیلی وقته ذهنمو مشغول کرده اینه که چرا همه جای دنیا موقعی ترافیـــــــــک میشه
پلیس اون موقع پیداش میشه ولی اینجا هر وقت پلیـــــــــس پیداش میشه ترافیک به وجود میاد...
در پایان هر روز اه ه ه ه  چه بوی نفتـی میاد...عقاید نوکانتی از ان من شقایق نورماندی از ان تو...
دوباره قرصاشو ندادم...شاید که اینــــــده از ان ما...عشق را در پستوی خانه نهان کردو موش ان را 
چورید...این گوســفنـــدای تو خواب من چرا تموم نمیشن مردم از بس شومردمشون...تو میدونی
چیه فایروال...راست میگی چه خوب من که نمیدونم...جات خالی قبرســـــــتون جاتو پر کردم اونجا
تاشد برات مردم...سرسره سوار نشو چون ممکن یکی قبلآ روش ترکمون زده باشه...اقا ببخشین
اهنگ هتل کالیفرنیا رو دارین...اشفــته و ریساریس بر دار دگر بردار به دارم زن از روی پل فردیس...
یکی میگفت اینقده چیپس چی تــوز نخور انگلیسیه...نخور تا تحریم شن این انگلیسیای بی پدرو
مادر...تو هرچی انگلیسی میخوایی فحـش بده ولی به گری لنیکر فحش نده اخه اون خیلی باحال
بود یادته...راستی برای مارادونا هم دعا کن دلـش گرفت از بس که منتظر شد تا تو مثه اون شی...
پرینتره منو کشت تا دوتا پرینت بگیره...چی میسازن این ژاپنـی ها...با ما به از این باش که با خلق
جهانی...چقدر بگم این سشوارو نده همسایه...دود سیگار را ببین برو بمیر...مسخره کننده سخت
کیفر میشود...مــرغ نیز مانند تخم مرغ طلا شد...هستی از ما الت خورده هستی ما از هستی...
پندارد همی ما خورده ایم  مـــــوز هستی را الت گونه و میخوریم ما بی بدون بی هیچ هستی که
هست باشدمان برای روز مبادا مباد که ما باشیم بر هستی ماندگار تر از هسته هلویی که نیست
شود از برای امدن هسته دیگر...باز دژخیم و فریادش ایست که تو  از پنجره خانه خودمیبینی هیچ
کس دیگر...ای عرش کبریایی چیه پس توسرت کی با ما راه میایی جون مادرت.......................


 



هفت سین گمشده



تنهای دیوونه سال نو رو به همه شما دیوونه ها تبریک میگه سالی
پر از خوشی٬ شادی٬و از همه مهمتر دیوونگی داشته باشید...


کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست
خنده ی سبز بهار کجای گریه های ماست ؟
کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم
 بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم ؟
کسی نیس نشون بده نشونی ستاره رو
 به دل ما یاد بده تولد دوباره رو
تقویم کهنه رو باید ببندیم
 بازم باید دروغکی بخندیم
 بهار داره پا می ذاره تو خونه
 قناری دل ما کی می خونه ؟
یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه
سفره ی گمشده ی هف سین پیدا بکنه
 یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
 یگه تحویل سال چه لحظه ی قشنگیه
یکی باید بیاد سین سکوت رو بشکنه
 رمز قد کشیدن رو تو کوچه فریاد بزنه
تقویم کهنه رو باید ببندیم
 بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا می ذاره تو خونه
 قناری دل ما کی می خونه ؟


                                                        ((یغما گلرویی))


                      

                   

 

1200








بدون شرح!!!


بم



خانه ام لرزید... دلم لرزید...نخل ها تا توانستند لرزیدند...
خانه ها ...
كوچه ها... ديوارها...بامهاي كاهگليه شهر بم...  

زيرشان مدفون شده ...يادها...نامها...عشقها...آرزوهاي محال...

كودكي نالان ز درد هجر مادر ...تشنه شيراست او؟! ... 

نه نيست، او مهر ميخواهد...مهر مادر...

خانواده،كس و كارش همه...زيرآواره شب بم مانده اند...

كو كجا رفتند هم بازي هاي او...زيرآورند اكنون او ولي...
منتظر مانده كه تا دستي...بگيرد دست او را...
تا بسازد خاطراتش را...تا بسازد باز فرداهاي بم را...


                                                           ((تنهای دیوانه)) 






اون روزا...

 

ای... خیلی وقته که این تنهای دیوونه دلش گرفته دیگه نه حوصله آپ کردنو داره نه
حوصله وبلاگ نوشتن و نه حوصله خودشو... یادش بخیر کجایی جوونی که یادت
بخیر...به قول یارو گفتنی اون روزا ما دلی داشتیم...واسه مردن جونی داشتیم...
واسه موندن کسی بودیم کاری داشتیم پاییزو بهاری داشتیم...

ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد و  نه در آن چیزی که بدان نگاه میکنی...

دندان مرده

 

و دل ، لرزان ، هراسان ،‌ چهره پر بيم
به گور سرد وحشت زا نظر دوخت

شرار حرص آ
ز زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت

به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاريكي و اندوه شب ،‌ رنگ

نه غوغايي ، به جز نجواي ارواح
نه آوايي ، مگر بانگ شباهنگ

به نرمي زير لب تكرار مي كرد
سخن هاي عجيب مرده شو را

 كه : با اين مرده ، دندان طلا هست
نمايان بود چون مي شستم او را

فروغ چند دندان طلا را
 به چشم خويش ديدم در دهانش

ولي ، آوخ ! به چنگ من نيفتاد
 كه انديشيدم از خشم كسانش

كنون او بود و گنج خفته در گور
به كام پيكر بي جان سردي

به چنگ افتد اگر اين گنج ، ناچار
تواند بود درمان بهر دردي

به دست آرد گر اين زر ، مي تواند
 كه سيمي در بهاي او ستاند

وزان پس كودك بيمار خود را
پزشكي آرد و دارو ستاند

چه حاصل زين زر افتاده در گور
كه كس كام دل از وي بر نگيرد ؟

زر اينجا باشد و بيماري آنجا
 به بي درماني و سختي بميرد ؟

كلنگ گور كن بر گور بنشست
 سكوت شب چو ديواري فرو ريخت

 به جانش چنگ زد بيمي روانكاه
 عرق از چهره ي بي رنگ او ريخت

ولي با آن همه آشفته حالي
كلنگي مي زد از پشت كلنگي

 دگر اين ، او نبود و حرص او بود
كه مي كاويد شب در گور تنگي

شراري جست از چشم حريصش
چو آن كالاي مدفون شد نمودار

 دلش با ضربه هاي تند مي زد
 به شوق ديدن زر در شب تار

 دگر اين او نبود و حرص او بود
 كه شعف و ترس را پست و زبون كرد

 كفن را پاره كرد انگشت خشكش
به بي رحمي سري از آن برون كرد

سري كاندر دهان خشك و سردش
طلاي ناب بود ... آري طلا بود

طلايي كز پيش جان عرضه مي كرد
اگر همراه با صدها بلا بود

دگر اين او نبود و حرص او بود
كه كام مرده را ونسرد ، وا كرد

وزان فك كثيف نفرت انگيز
 طلا را با همه سختي جدا كرد

سحرگاهان به زرگر عرضه اش كرد
 كه : بنگر چيست اين كالا ، بهايش؟

محك زد زرگر و بي اعتنا گفت
طلا رنگ است و پنداري طلايش


                                                                   ((
سیمین بهبهانی))

 


بدرود ، آسمان صاف


 Goodbye Blue Sky


  Did you, did you see the frightened ones?
  Did you, did you hear the falling bombs?
  Did you ever wonder why we had to run for shelter,
  When the promise of a brave new world,
  Unfurled beneath a clear blue sky?
  Did you, did you see the frightened ones?
  Did you, did you hear the falling bombs?
  The flames are all long gone,
  But the pain lingers on.
  Goodbye, blue sky.
  Goodbye, blue sky.
  Goodbye.
  Goodbye.

             
                            ((
pink floyd ))


آیا وحشت زدگان را دیدی ؟
آیا صدای بمب هایی را که می افتادند شنیدی ؟
به روزگاری که در زیر آسمان صاف یک دنیای دلیر نو را نوید
می دهند ، آیا حیرت نکردی که چرا بایست به پناهگاه می گریختیم ؟
آیا وحشت زدگان را دیدی ؟
آیا صدای بمب هایی را که می افتادند شنیدی ؟
دیریست که شعله ها فرو مرده اند اما درد باقیست.
بدرود ، آسمان صاف
بدرود ، آسمان صاف
بدرود.
بدرود.






آدمک



باز دلتنگی تنهای دیوونه و باز یه شعر دیگه...

اگر از من خبری میگیری
                           روزگاریست که من بی خبرم
                         زخودم٬ زخود بی خودیم بی خبرم

دل تنگم همه سریست نهان
                                  همه گویای غمی درد فشان

کو کسی تا که بیاید زمن و حال من احوال بگیرد
                                درد دل گوش کند ٬ برود باز بیاید
                                     بار دیگر از این دل خبری تازه بگیرد

چشمهایم شب و روز به دنبال کسی میگردد
                               تا که گوشی و دلی٬ادراکی
                                        وسعتش ٬ قد تنهایی این دل باشد

افسوس و صد افسوس که در این دنیا
                       گوشها همه کر و دلها همه سنگ
                                          آدمک ها همه بی روح شدند...

                                                                                   ((
تنهای دیوانه ))


ای وطن من...



تو عالم دیوونگی خودم داشتم با صدای ایرج بسطامی حال میکردم
که یهو دیدم رسید به آّهنگ ای وطن من٬ یه صدای جادویی  یه ساز
زیبا و یه شعر موندگار... همش تو این فکربودم که بابا این یه شاهکار
موسیقی هستش یه صدای ناب یه صدای بی غرور و ساده صدای
کسی که میتونست مثله خیلی ها تو موسیقی و هنر این مملکت
بارشو  ببنده ولی در سکوت در سادگی با اون همه مشکلاتی که تو
زندگی داشت موند با صداش غمی که تو دلش بود رو به گوش همه
رسوند البته یه جوری که به در بگه تا دیوار بشنوه... بیچاره مادرش
که اونم بعد شنیدن مرگ پسرش نتونست طاقت بیاره و اونم به پاره
تنش ملحق شد روح هر دو شون شاد باد ٬ جای شما خالی امسال
یه هفته بعد از سالگرد زلزله بم رفتیم با بچه های انجمن وبلاگ 
نویسان کرمان سر مزار اون عزیز و به یادش شمع روشن کردیم ...
راستی این شعر هم که واقعآ محشره یه شعری که احساسات وطن
دوستی و ملی گراییش رو به وضوح ملک الشعرائ بهاردر اون  نشون
داده البته فکرکنم این شعر رو موقعی که روسهای تزاری در سال ۱۲۸۹
شمسی به بهانه حفظ اتباع خودشون وارد شهر های مرزی و شمالی
ایران شده بودند سروده... ولی در کل به دل من تنهای دیوونه که خیلی
نشست به امید روزی که دیگه هیچکس نخواد به ایران چپ نگاه کنه
البته اگر هم نگاه کرد مثله همه  دفعات قبل چشماشو کور میکنیم
چون ما همه پرشین هستیم و اگه فرهنگ و علم و دانش و امپراتوری
ایران و چند تای دیگه مثل چین و مصر نبود تکلیف کسایی که الان
ادعای تمدن و فرهنگ رو دارن معلوم بود... خلاصه ببخشین من یه
خورده غیرت میهن پرستیم گل کرد...

اى خطّه ايران مِهين، اى وطن من‏

اى گشته به مهر تو عجين جان و تن من‏

اى عاصمه دنيى آباد كه شد باز

آشفته كنارت چو دل پر حَزَن من

دور از تو گل و سرو و سمنم نيست‏

اى باغ گل و لاله و سرو و سمن من‏

بس خار مصيبت كه خَلَد دل را بر پاى‏

بى‏روى تو، اى تازه شكفته چمن من‏

اى بار خداى من گر بى‏تو زيم باز

افرشته من گردد چون اهرمن من‏

تا هست كنار تو پر از لشكر دشمن‏

هرگز نشود خالى از دل مِحَن من

از رنج تو لاغر شده‏ام چونان كز من‏

تا بر نشود ناله، نبينى بدن من‏

دردا و دريغا كه چنان گشتى بى‏برگ‏

كز بافته خويش ندارى كفن من‏

بسيار سخن گفتم در تعزيت تو

آوخ كه نگرياند كس را سخن من‏

وان گاه نيوشند سخنهاى مرا خلق‏

كز خون من آغشته شود پيرهن من‏

و امروز همى گويم با محنت بسيار

دردا و دريغا وطن من، وطن من

(( ملک الشعرا ء بهار ))



خانه کوچک ما...

 

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت...؟

                                                                 ((حمید مصدق))




                                                                           

فرشته کوچولو

 

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد:
«آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم
با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از
چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.
دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد.
او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!»
و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته کوچک و زیبا!!!


 




 

کاش های تنهایی


این شعررو در مورد کسی  گفتم که یه عمر ادعای رفاقت و برادری کرد...
کسی که اینقده حرف زد زد تا آخرش از همشون برگشت...


ازآن همه تنهایی و این همه سوختن دلم گریست 
از آن همه مردی و این همه نامردمی دلم گریست

ناگه از آن همه تردید دلم بی هوا گریست
چندیست دلم محو تردد این کاش های تنهایست

کاش می شد رفاقت را فدای نارفیقی ها نکرد
کاش می شد رفاقت را فدای حرص انسانی نکرد
کاش می شد رفاقت را ز افسانه جذا کرد
کاش می شد از انسانهارفاقت را طلب کرد
کاش می شد دوستی تا ابد آباد می ماند

شاید پشت نقاب رفاقت رفیق نشسته
رفیقی با دشنه آلوده به زهر نارفیقی

آری دلی که خواستگاه خنجر نامردی رفیقانست
بهتر که دلتنگ بماند این به ز پشیمانیست...

                                                 ((تنهای دیوانه))


به امید اینکه یه روز تمام کاش های تنهایی این تنهای
دیوونه و همه دیوونه های دیگه به واقعیت برسه...


خيابان خوابها

 

کلمه های دفترم خاکستریست

باز بوی باورم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم

هرچه می گفتند باور داشتم

ما به رنگی ساده عادت داشتیم

ریشه در گنج قناعت داشتیم

پیرها زهر هلاهل خورده اند

عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست

آهن تفتیده مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

آگه از سر شقایق نیستی

غرقه در دریا شدن کار تو نیست

شیعه مولا شدن کار تو نیست

بین جمع ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

رو سیاهی کرده کتمان کینه را

بیم دارم بشکند آیینه را

خواستم چیزی بگویم دیر شد

کلمه هایم طعمه تکفیر شد

قصه ناگفته بسیار است باز

دردها خروار خروار است باز

دست ها را باز در شبهای سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

مزدگانی ای خیابان خوابها

می رسد پس مانده بشقابها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ

نان به نرخ روز خوردیم ای دریغ

قصه های خوب رفت از یادها

بی خبر ماندیم از بنیادها

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

سود در بازار ابن الوقتهاست

گفته ام من دردها را بارها

خسته ام خسته از این تکرارها

ای که می آید صدای گریه ات

نیمه شب ها از پس دیوارها

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم ولیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

 
                                                        (( خلیل جوادی))


>>> خانه از پایبست ویران است    خواجه در بند نقش اینوانست <<<

 

صبح شد...

 

به نظر من تو این دنیای تنهای دیوانه همه چی تو خالیه...
آدما...رابطه ها...آینه ها...و حتی صبحی که طلوع میکنه...

صبح شد باید بیدار شیم
از اولش تکراریه
پول ندارم و حسابم مثل
وعده های تو ، توخالیه

توهم توطئه، دشمنای خیالی
دنیا به کام کیاست؟
آدمای روانی

تجارت عاطفه ، یه کار پردرآمد
میان بر معنوی ، قرص های شادی آور
مساوی تو فوتبال، بهانه رقص و آواز
یتیم خونه رو سپردن دست آدمای بچه باز

پنجره های بسته، عشق های دیجیتالی
قانون خانواده ، دخترای فراری
رسانه فرهنگی پر از پیام بازرگانی
کرامت و ارزش زن، ازدواج غیابی

آسانسور توسعه گیر کرده بین طبقات
عشق و حالش فرنگیه ، بیزینسش امارات
تعطیلی مطبوعات ، تو عصر ارتباطات
جامعه مدنی ، تو بن بست اصلاحات

ازدیاد جمعیت ، نون خور زیادی
مبارزه با فحشا ، زنای خیابانی
گفتمان فرهنگی ، مغزای فراری
کوکاکولای مشهد، تحریم اقتصادی

صبح شد باید بیدار شیم
به به هوا چه عالیه
آلودگی مجازه ، وقتی جون آدما مجانیه

میگن رفیق نا امید، بد تره از صد تا دشمن
حرف خیلی باحالیه ولی اونم یه کمی تکراریه

                                                                 ((کیوسک))



به امید روزای پر از نا تو خالی...

 

بلاخره اومد...

 

بلاخره اومد بعد این همه انتظار...
این شعر از سهرابه سپهریه:


يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفر هاي تدريجي باغ چيزي بگويد
يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد
دست او را براي تپش ها اطراف معني كند
قطره اي وقت
روي اين صورت بي مخاطب بپاشد
يك نفر بايد اين نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند
 يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد
گوش كن يك نفر مي دود روي پلك حوادث
 كودكي رو به اين سمت مي آيد...

   تنهای دیوونه بلاخره اونی که منتظرش بود اومد...

آری او...



اینم یه شعر دیگه از منه تنهای دیوونه برای...

برف بر دل سنگ زمین می بارد
 روزها می گذرد
             او می آید
                 شاد یا غمگین
                            عاقبت می آید
 می رسد لحظه دلواپسیم
 باز با خود می گویم
 چه شود 
          چه می شود
                             آینده
 تقدیر او چیست؟
               چه رنگیست؟
                  سپید٬سیاه یا رنگیست؟
 دوست دارم که باشد رنگی از آرامش
 رنگی از عشق٬ رنگ گرمای دل یک عاشق
 آری او می آید
             شاد یا غمگین
 به چه زیباست
 صدای گریه معصومانه اش
     چشمهای بسته 
         دستهای مشت کرده سوی مادرش
 آری او می آید
           ساعتی
                      ثانیه ای
                         چشم بر هم زدنی
 کودکی از شکم مادر خود
                   سر برون می آرد
                              آری او می آید...
                               
                                                   (( تنهای دیوانه ))

 

نداي آغاز

كفش هايم كو
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
 و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد
 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
 آسمان هجرت خواهد كرد
 بايد امشب بروم
 من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
 حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
 وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
 پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه مي خواند
چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
 آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
 و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
 كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
 كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد : سهراب
كفش هايم كو؟

                                                                     ((سهراب سپهری))

 


 

جهان پهلوان

 

منه تنهای دیوونه یکی از طرفدارا و عاشقای تختی هستم...از اون اولین باری که اسمشو شنیدم و
شناختمش...هر سال ۱۷ دی حالم گرفته میشه...موقعی که اخبار میگه امروز سالگرد درگذشتشه
 و از مردونگیشو٬ زندگیشو٬مرگش میگه بی اختیار موهای تنم سیخ میشه...یه حال عجیبی بهم
دست میده افتخار میکنم که ایرانی هستم و یکی مثه غلامرضا تختی مظهر پهلوونی و جوونمردیه
سرزمینمه...واقعآ احساس غرور میکنم...


نبرد نابرابر
نیست کار ما برادر
موضوع درس امروز
درس جوونمردیه
می دونین کیه معلم
غلامرضا تختیه
باید که توی زندگی
یه مرد باشیم تو میدون
این راه و رسم تختیه
آی بچه های ایرون
پیرو راه مردایین؟
شاگرد پهلوونایین؟
خوبه که یادتون باشه
معلمای فردایین
یه تختی بود یه ایرون
خاطر خواهاش فراوون
کارش رضای مردم
به دادشون رسیدن
به جای مهر و امضا
حرفشو می خریدن
روزی و روزگاری
در حین کارزاری
فهمید که یک دست
حریف اون شکسته
مردونه با شهامت
گفت نیست این عدالت
نبرد نا برابر
نیست کار ما برادر
تموم دنیا دیدن
کشتی گرفت یه دستی
گویی که ساغری شد در گیر و دار مستی
اون نیست
اما اسمش موند تو دیار هستی
یه تختی بود یه دنیا
دلش به قد دریا
تو قصه ها نوشتن
حقیقته نه رویا
اسمش چه رونقی داد
به اسم پهلوونا
دنبال راه و رسمش
راه افتادن جوونا
یه تختی بود یه بازار
دوست داشت بمیره
اما مردم نبینن آزار
یه تختی بود یه میدون
وای ز روز مرگش
مردم با چشم گریون
یه ملت و یه تختی
قصه اش قشنگه اما
پایان روزگارش
رسید به شوربختی
یه تختی بود که مردش
از بس زمین نخوردش
گفتن که خود کشی بود
از بس که در خوشی بود
گفتیم دروغه
شاید
از درد و نا خوشی بود
یه تختی بود که کشته شد اما
توی روز نامه ها یه جور دیگه نوشته شد
یه تختی بود که کشتنش
اما دلیل مرگشو خاطرخواهی نوشتنش
یه تختیه که زنده اس
قصه ش کوتاهه اما
اسمش که خیلی گنده اس
چه باخت چه برد مهم نیست
اما تا دنیا دنیاست
برنده اس و برنده س
نبرد نا برابر
نیست کار ما برادر...

                                                        مسعود فرد منش


 

 

خواسته محال...

 

 یه سال از مرگ مادرم گذشت...البته اون هفته سالگردش بود...اصلآ حال آپ کردنو نداشتم
  ولی به هر حال به عشق اون اومدم یه مادر تنها که مادر دیوونه تنها بود یه مادر به معنای
واقعی این کلمه٬ که خیلی واسه من و همه شما ها مقدسه. یه نصیحت از منه تنهای دیوونه
  قدر مادرتونو بدونین تا اگه یه روز خدای نکرده از پیشتون رفت افسوس و حسرت روزای با
اون بودنو که حالا دیگه پیشتون نیست نخورید...تا جایی که می تونین سعی کنید محبتاشو
شب بیداری هاشو  مریض داری هایی که از شما کرد از آرزوهاش که واسه خاطر شما از اونا 
گذشت ازتمام سختیهایی که به پاتون کشید و شما رو به اونجایی که الان هستین رسوند...
جبران کنید اگر چه بازم یه گوشه از محبتاشو نمیشه جبران کرد ولی بیایین کاری بکنیم که
 بعد رفتنشون پشیمون نشیم و بگیم کاشکی خدایا فقط یه روز دیگه زنده بود فقط یه روز...
این شعرو من پارسال وقتی مادرم ازپیشم رفت واسه همیشه گفتم...یه شب یه خواب ازش 
 دیدم این داستان همون خوابه..
   

شب بود... خواب می دیدم :

       های من گم شده ام                                   چادر مادر من مشکی بود
رفت مسجد که عبادت بکند برگردد                       در هیاهوی خیابان و درخت
      زیر موج گذر رهگذران                                   توی این غلغله آهن و دود
   پشت بازارچه مکر و فریب...
اشک چشمان ترم بغض مرا حامله کرد
      ازدحامیست غریب                                            مردمی از همه رنگ
       در تکاپوی معاش                                               شهر آنقدر شلوغ
       که افکار شما... 
   همه جا صحبت عیش                                           آنقدر مشغله هست
که کسی فکر تو را هم نکند                                     داشت یادم میرفت
   مادرم گم شده است                                    در همین مردم آشفته پست
 
در آنسوی ذهنم...مادرم                                        مثل من گمشده بود
ناگهان ولوله شد...          بین موسیقی بوق        یاد آمد که خودم گمشده ام
باز شب آمده بود
                                  جغد نفرین شده ای
                                                                        باز مصیبت می خواند
چه خبر بود؟!!!                  
                                      خدا میداند...
قلب من یخ زده بود                                          ناگاه صدایی دل من را لرزاند
توی تاریکی شب آشنایی
                                                                         به نظر٬ مادرم را دیدم
    چهره اش نورانی         چشمهایش نگران            دستهایش لرزان
  گفتمش نگرانت شده ام
                                                                                  دلتنگت...
گفت از همهمه بر می گردد                                 به خودش خیره شدم
چشمهایش پر دریا شده بود
دل طوفانی داشت گوییا رشته فکرش
                                                                             متلاطم شده بود
           زیر باران میرفت        
                                                                         حرف مهمانی گلها میزد
در دلش دهکده ای داشت به اندازه تنهای دشت
                                                      و خدایی که ز قانون طبیعت متولد شده بود...
      به خودش ایمان داشت                               به نماز شب رویایی من
     به گلی می مانست                              
                                و به گلبرگ رقیقی که بر آن نام خدا 
                                                                                حک شده بود
 
      آسمانش پر هیچ        
                                            و زمینش
                                                                               تهی از بوته خار
شهد شیوای کلامش عسلی
                                                                            همه تصنیف خضوع
    ساقه نازک تنهایی او                                         زخمی تیشه عشق 
         آبی آبی آب
                                     در دلش مزرعه ای    
                                                                           همه اش از گل سرخ         
چشم هایش همه را رنگ صداقت میزد ...
   آه تاریکی شب  
                                   در تو رنگ غزلم گم شده است... 
آسمان غم من زود به پایش افتاد 
                                                گفتمش 
                                                                         غم های مرا میشنوی ؟
گفت : گوش من مال شماست                         آرزو کرد که خوشبخت شوم
    مادرم بود دگر
                                  مشکلم را ته دیوانگی ام پیدا کرد 
                                                                          مشکلم حل شده بود
کاشکی میدانست که خودش             
                           سخت ترین مشکل احساس من است
                                                           کاشکی میدانست که خرابش شده ام 
  وای فکرم چقدر تب دارد
                                                                     وای دارم هذیان می بافم
های مادر نکند دست مرا ول بکنی
                                                                 که من از همهمه ها می ترسم
   به جان خودت باور کن

                                                                 که اگر فکر تو را گم بکنم میمیرم
گفته بودی کمکم خواهی کرد
                                                                    کمکم کن که تو را گم نکنم
باز هم یادم رفت...
تو مرا گم کردی               من تورا گم کردم            وای ما گم شده ایم
مادرم...
                       تو به آشفتگی شعر شباهت داری
تو پر از آب حیاتی و خودت میمیری                           مثل دریا تشنه
تو به پایندگی ابر بهار         به برازندگی لاله                     به گل
تو به حرم نفس کوه شباهت داری
                                                              تو به یک شمع که مرا می سوزد
    تو به آیینه شباهت داری                            که مرا مثل خودم میبینی
     هیچ عاشق شده ای
                                            میدانم
                                                                              شده ای
   تو به عاشق ...نه...                                   به معشوقه شباهت داری
حرف اصلی این نیست
                                                           غصه قرمز تر از احساس من است
تو زمن خواسته ای که صدایت نزنم
                                                                مگر این دست من است
  دست من بود اگر
                              در رحمت می مردم
                                                         تو ز من خواسته ای که تو را گم بکنم
که پس از این همه احساس
                                   خرابت نشوم
                                                                 بر تو نادیده بگیرم بروم
تو زمن خواسته ای که صدایت نزنم
                            به خدا آنکه زمن خواسته ای
                                                            ز کفن کردن من سخت تر است
تو که بی رحم نبودی
                                                         فکر کردی که اگر تو بروی می میرم
فکر کردی که خداحافظی ام نزدیک است؟!
                         نه...گفته بودی کمکم خواهی کرد
                                                                       کمکم کن مادر
                  من فقط گرمی آوای تو رادست تو را می خواهم
                    تو زمن هر چه بخواهی به تو خواهم بخشید
                     ولی این چیز زیادیست مرا٬ که صدایت نزنم
من قبولت دارم
                                     ولی خواسته ات
                                                           باورم کن که محالست٬...محال
                                                                      
                                                                                             (تنهای دیوانه)

                                                   

                                                                               

باید از...

 

بايد از سنگر بي سنگ تو بر مي گشتم

از مدارعشق كمرنگ تو بر مي گشتم

بايد آن شب كه فروتنانه در ميدانت

من من كشته شد از جنگ تو بر مي گشتم

بايد از جنگ تو با هر چه كه از من مانده

ترك اسب دست و پا لنگ تو بر مي گشتم

عشق تو لحن بد سيل مصيبت بار است

بايد از لحن بد آهنگ تو بر مي گشتم

شعر سر سپردن از هجوم دلتنگي بود

بايد از شعرك دلتنگ تو بر مي گشتم

بايد آن شب كه فروتنانه در ميدانت

من من كشته شد از جنگ تو برمي گشتم

                                                                                                                                

                                                                                                 شهيار قنبري


                                  

             

 

 
 

خانه متروک

 

خونه دل این تنهای دیوونه متروکه متروکه چون :


 دانم اكنون از آن خانه دور
شادي زندگي پر گرفته
دانم اكنون كه طفلي به زاري
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان مي دود در خيالم
نقشي از بستري خالي و سرد
نقش دستي كه كاويده نوميد
پيكري را در آن با غم و درد
بينم آنجا كنار بخاري
سايه قامتي سست و لرزان
سايه بازواني كه گويي
زندگي را رها كرده آسان
دورتر كودكي خفته غمگين
در بر دايه خسته و پير
بر سر نقش گلهاي قالي
سرنگون گشته فنجاني از شير
پنجره باز و در سايه آن
رنگ گلها به زردي كشيده
پرده افتاده بر شانه در
آب گلدان به آخر رسيده
گربه با ديده اي سرد و بي نور
نرم و سنگين قدم ميگذارد
شمع در آخرين شعله خويش
ره به سوي عدم ميسپارد
دانم اكنون كز آن خانه دور
شادي زندگي پر گرفته
دانم اكنون كه طفلي به زاري
ماتم از هجر مادر گرفته
ليك من خسته جان و پريشان
مي سپارم ره آرزو را
بار من شعر و دلدار من شعر
مي روم تا بدست آرم او را...
 

فروغ فرخزاد


 

من هر چی از  حس این دیونه تنها بگم
بازم کمه...


 

جوانه


 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید...

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید...

گیرم که می زنید گیرم که می بُرید گیرم که می کُشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید...!!!

                                                                                                   اکبر آزاد

 

 

چهل روز گذشت...

 

يادش بخير اون شب آخري كه خاتون مهمون ما بود
چه شبي بود...
چقده خنديديم...جوك برامون گفت...شعر خوند و از عشق جوونياش گفت...
اونم عاشق بود و مثله همه عاشقا يا شايدم معشوقا ٬ به عشقش نرسيد...
ولي عاشق مرد...

 عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه

 ميرن آدما‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه

كجاست اون كوچه ‚ چي شد اون خونه
 آدماش كجان خدا مي دونه

بوته ي ياس باباجون هنوز
 گوشه ي باغچه توي گلدون

عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
 خودش كجاهاست خدا مي دونه

 ميرن آدما ‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه

تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه ي طاقچه توي ايوونه

 خودش كجاهاست خدا مي دونه
 خودش كجاهاست خدا مي دونه

ميرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه

پرسيد زير لب يكي با حسرت
پرسيد زير لب يكي با حسرت

 از ماها بعد ها چه يادگاري
 مي خواد بمونه خدا مي دونه

 ميرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه

 ميرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه
                                                    
                                                                            رسول نجفيان


خاتون اينو بدون كه تو دله تنهاي ديوونه يه جا داري اونم واسه هميشه
اين چهل روز برام خيلي سخت گذشت
ولي...هيچي...

 

 


باغ آيينه

 

 

چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.

گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.

فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
 نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من برمي خيزم!

چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.
 

                                                                      احمد شاملو                   





قانون< >

 

توی این دنیا همیشه و در همه جاش و همه حالتش این قانون وجود داره
                                              قانونه <  > 
میدونی که کدوم  قانون رو میگم!!!
آره خودشه... واقعآ دوست داری کدومشون باشی ؟
ولی کاشکی این قانونه همه دوران ها بود   =
به امید ناشاید واهی اون روز...