تو عالم دیوونگی خودم داشتم با صدای ایرج بسطامی حال میکردم
که یهو دیدم رسید به آّهنگ ای وطن من٬ یه صدای جادویی یه ساز
زیبا و یه شعر موندگار... همش تو این فکربودم که بابا این یه شاهکار
موسیقی هستش یه صدای ناب یه صدای بی غرور و ساده صدای
کسی که میتونست مثله خیلی ها تو موسیقی و هنر این مملکت
بارشو ببنده ولی در سکوت در سادگی با اون همه مشکلاتی که تو
زندگی داشت موند با صداش غمی که تو دلش بود رو به گوش همه
رسوند البته یه جوری که به در بگه تا دیوار بشنوه... بیچاره مادرش
که اونم بعد شنیدن مرگ پسرش نتونست طاقت بیاره و اونم به پاره
تنش ملحق شد روح هر دو شون شاد باد ٬ جای شما خالی امسال
یه هفته بعد از سالگرد زلزله بم رفتیم با بچه های انجمن وبلاگ
نویسان کرمان سر مزار اون عزیز و به یادش شمع روشن کردیم ...
راستی این شعر هم که واقعآ محشره یه شعری که احساسات وطن
دوستی و ملی گراییش رو به وضوح ملک الشعرائ بهاردر اون نشون
داده البته فکرکنم این شعر رو موقعی که روسهای تزاری در سال ۱۲۸۹
شمسی به بهانه حفظ اتباع خودشون وارد شهر های مرزی و شمالی
ایران شده بودند سروده... ولی در کل به دل من تنهای دیوونه که خیلی
نشست به امید روزی که دیگه هیچکس نخواد به ایران چپ نگاه کنه
البته اگر هم نگاه کرد مثله همه دفعات قبل چشماشو کور میکنیم
چون ما همه پرشین هستیم و اگه فرهنگ و علم و دانش و امپراتوری
ایران و چند تای دیگه مثل چین و مصر نبود تکلیف کسایی که الان
ادعای تمدن و فرهنگ رو دارن معلوم بود... خلاصه ببخشین من یه
خورده غیرت میهن پرستیم گل کرد...
اى خطّه ايران مِهين، اى وطن من
اى گشته به مهر تو عجين جان و تن من
اى عاصمه دنيى آباد كه شد باز
آشفته كنارت چو دل پر حَزَن من
دور از تو گل و سرو و سمنم نيست
اى باغ گل و لاله و سرو و سمن من
بس خار مصيبت كه خَلَد دل را بر پاى
بىروى تو، اى تازه شكفته چمن من
اى بار خداى من گر بىتو زيم باز
افرشته من گردد چون اهرمن من
تا هست كنار تو پر از لشكر دشمن
هرگز نشود خالى از دل مِحَن من
از رنج تو لاغر شدهام چونان كز من
تا بر نشود ناله، نبينى بدن من
دردا و دريغا كه چنان گشتى بىبرگ
كز بافته خويش ندارى كفن من
بسيار سخن گفتم در تعزيت تو
آوخ كه نگرياند كس را سخن من
وان گاه نيوشند سخنهاى مرا خلق
كز خون من آغشته شود پيرهن من
و امروز همى گويم با محنت بسيار
دردا و دريغا وطن من، وطن من
(( ملک الشعرا ء بهار ))
